برخي از دوستان پيشنهاد دادند که از قصه هاي پيامبراني که در قرآن آمده است هم در صفحه قران و معارف استفاده شود. با جستجويي در سايت ها و وبلاگ هاي قراني فارسي و عربي متوجه شديم حجم نسبتا بالايي از محتواهاي مرتبط با قصص قرآن وجود دارد که به اقتضاي صفحه سعي مي کنيم چکيده اي از برخي قصص را براي استفاده خوانندگان نقل کنيم. در شروع اين ستون چکيده اي از قصه داستان قوم حضرت شعيب(ع) و عذاب يوم الظله آورده مي شود:حضرت شعيب(ع) سومين رسول از چهار رسول عرب بود که نامشان در قرآن ذکر شده است و عبارتند از هود، صالح، شعيب، محمد(ص). قصه شعيب در سوره هاي اعراف، هود، شعرا»، قصص و عنکبوت و نيز نام حضرت شعيب(ع) 11 بار در قرآن تکرار شده است ." شعيب پيغامبر(ع) از فرزندان ابراهيم بود، فرزندان اسحاق و نه از فرزندان اسماعيل، و يکي از فرزندان مدين بن ابراهيم و نام او به عبراني "يترون" بود و به تازي شعيب بود و مادرش از فرزندان لوط پيغامبر(ع) بود
شهر مدين:مدين (بر وزن مريم ) نام آبادي شعيب و قبيله او است، اين شهر در مشرق خليج عقبه قرار داشته و مردم آن از فرزندان اسماعيل بودند، و با مصر و لبنان و فلسطين تجارت داشته اند.امروز شهر مدين به نام معان ناميده مي شود ولي بعضي از جغرافي دانان نام مدين را بر مردمي اطلاق کرده اند که ميان خليج عقبه تا کوه سينا مي زيسته اند.شعيب ( عليه السلام ) از اهل مدين بوده ( و مدين شهري بوده در سر راه شام، راهي که از شبه جزيره عربستان به طرف شام مي رفته ) و آن جناب با موسي بن عمران ( عليه السلام ) معاصر بوده و يکي از دو دختر خود را در برابر هشت سال خدمت به عقد آن جناب درآورده و اگر موسي خواست ده سال خدمت کند خودش داوطلب شده و اين دو سال جز» قرارداد نبوده، موسي ( عليه السلام ) ده سال وي را خدمت کرد و سپس از آن جناب خداحافظي نموده، با خانواده اش از مدين به طرف مصر ره سپار شد. و قوم اين پيغمبر يعني اهل مدين بت مي پرستيدند، مردمي برخوردار از نعمتهاي الهي بودند. امنيت و رفاه و ارزاني قيمتها و فراواني نعمت داشتند ولي فساد در بينشان شيوع يافت مخصوصا کم فروشي و نقص در ترازو و قپان، لذا خداي تعالي شعيب را بسوي آنها مبعوث کرد و دستور داد تا مردم را از پرستش بتها و از فساد در زمين و نقص کيلها و ميزانها نهي کند و آن شعيب مردم را بدانچه مامور شده بود دعوت کرد، اندرزشان داد، انذارشان کرد، بشارتشان داد، و مصايبي که به قوم نوح، قوم هود، قوم صالح و قوم لوط رسيده بود به يادشان آورد، و در احتجاج عليه کارهاي زشتشان و در موعظه و اندرزشان سعي بليغ کرد اما جز بيشتر شدن طغيان و کفر و فسوق در آنان نتيجهاي نگرفت مردم مدين بجز چند نفر به وي ايمان نياوردند بلکه در عوض شروع به اذيت او و مسخره کردن و تهديدشان نموده، مردم ديگر را از پيروي آن جناب بر حذر داشتند، بر سر هر راهي که به شعيب منتهي مي شد مي نشستند و رهگذران را از اينکه نزد شعيب بروند مي ترساندند و کساني که به وي ايمان آورده بودند را از راه خدا منع ميکردند و راه خدا را کج و معوج نشان مي دادند و مي خواستند هرچه بيشتر اين راه را زننده در نظرها جلوه دهند. و سپس شروع کردند به تهمت زدن، گاهي او را ساحر خواندند و زماني کذابش معرفي کردند و خود آن جناب را تهديد کردند که اگر دست از دعوتت برنداري سنگسارت خواهيم کرد و بار ديگر او و گروندگان به او را تهديد کردند که از شهر بيرونتان ميکنيم مگر اينکه به کيش بت پرستي ما برگرديد. و به اين رفتار خود همچنان ادامه دادند تا آنکه آن حضرت از ايمان آوردنشان بکلي مايوس گرديد و بناچار رهايشان کرده به حال خودشان واگذار نمود و در آخر دعا کرد و از خداي تعالي درخواست فتح نموده، عرضه داشت:  ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين .به دنبال اين دعا خداي تعالي عذاب يوم الظله را نازل کرد، روزي که ابر سياه همه جا را تاريک کرد و باراني سيل آسا بباريد، اهل مدين وي را مسخره مي کردند که اگر از راستگوياني قطعه اي از طاق آسمان را بر سر ما ساقط کن، پس صيحه آسمان آنها را بگرفت در نتيجه در خانه هايشان صبح کردند در حالي که به زانو درآمده و مرده بودند و خداي تعالي شعيب و مومنين به وي را نجات داد پس شعيب پشت به آن قوم مرده کرده، گفت:  چقدر در ابلاغ رسالت پروردگارم به شما کوشيدم و چقدر نصيحتتان کردم حال چگونه مي توانم درباره سرنوشت شوم مردمي کافر اندوهناک باشم.